گــاهـی گمان نمی کنی ولی خوب میشودگــاهـی نمیشود، که نمیشود، که نمیشود…گــه جور میشود خود آن بی مقدمهگــه با دو صد مقدمه ناجور میشود…گــاهـی هزار دوره دعا بی اجابت استگــاهـی نگفته قرعه به نام تو میشود…گــاهـی گدای گدایی و بخت با تو یار نیستگــاهـی تمام شهر گدای تو میشود…گــاهـی برای خنده دلم تنگ میشودگــاهـی دلم تراشه ای از سنگ میشود…گــاهـی تمام این آبی آسمان مایــکباره تیره گشته و بی رنگ میشود…گــاهـی نفس به تیزی شمشیر میشوداز هــرچه زندگیست دلت سیر میشود…گــویـی به خواب بود،جوانی مان گذشتگــاهـی چه زود فرصتمان دیر میشود…کــاری ندارم کجایی ، چه میکنیبـی عـشق سر مکن که دلت پیر میشود…«قیصر امین پور»
بعضی موقات فقط خودمون درگیر چیزای مسخره میکنیم همیشهکه باعث میشه لحظه حالی که میگذره ازش غافل بشیم اصلا دنبال چرایی نباش چرا اینجام چرا اونجا نیستم چرا لباسش اینطوره چرا قیافش اینطورهچرا دوستم داره چرا دوستش دارم چرا هست چرا نیستچرا بده باهام چرا خوبه باهام چرا چرا چرا....دنبال چرایی باشی لحظه زندگیت رو گم میکنیساده لذت ببر لحظه زندگیت رو بدون چرایی خیلی چیزا بی دلیل لذت ببر چه بخوای یا نخوای عمرت هست میگذره مثل بقیه نباش هیچ خبری نیست نه تو گذشته نه تو آینده فقط همین لحظه هست میدونی چه خبره خیلیا شب موقع خوابیدن حرص فردایی خوردن که ندیدنش دلت رو خوش نگه دار خبری نیست واقعاً.